الشيخ محمد علي الگرامي القمي
120
فلسفه (مقدمات، شناخت، ديالكتيك و ادراكات حقيقى و اعتبارى) (فارسى)
4 - و نيز معلوم شد كه قضاياى سلبى - حتى اگر محمول آنها عدم نباشد - هم همينطور هستند . مثل تقى وجود ندارد يا حسن نويسنده نيست كه مىخواهيم بگوييم نسبت و رابطهاى واقعى ميان موضوع و محمول وجود ندارد . آنچه دربارهى نفى نسبت و رابطه در قضاياى مزبور گفتيم ، از ديد فلسفى بود كه سخن از واقعيات عينى است . ولى از ديد منطقى ، كه بحث در اعمال ذهن مىكند ، همهى قضاياى مزبور نسبت و رابطه دارند . زيرا ذهن در تمام موارد قضايا بايد موضوع و محمول را تصور كند و آنها را با هم بسنجد و سپس حكم كند . از اينجا به خوبى معلوم مىشود كه ديد فلسفى با ديد منطقى فرق دارد ؛ چنان كه اين دو ديد با ديد عالم اصولى فرق مىكند . عدم از آنچه تا كنون دربارهى وجود گفتيم ، وضع عدم روشن مىشود . عدم ، تحقق خارجى ندارد ، مگر به طور نسبى و اضافى . مثلًا مىگوييم انسان كمالات فرشته را بالذات ندارد و كمالات فرشته در انسان معدوم است . يا حسن در صد سال پيش نبوده است . و به دنبال تصور اين گونه مطالب ، عدم را اعتبار مىدهيم . عدم كمال فرشته را در انسان مىبينيم و عدم حسن را در ظرف صد سال پيش . به وسيلهى همين اعتبار تبعى و نسبى ، عدمها را از يكديگر امتياز مىدهيم و فى المثل نابينايى را از ناشنوايى جدا مىكنيم . يعنى به اعتبار جدايى شنوايى از بينايى ، و گرنه « عدم » از عدم ديگر امتيازى ندارد . در عالم عدم چيزى نيست تا جدائى آن از چيز ديگر مطرح شود . و چون عدم چيزى نيست ، نمىتواند موضوع كلام و قضيه نيز